almobin اثبات وجود خدا به شکل غیر قابل شک از روش تجربی - مطالبی جالب از فلسفه و منطق
X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 14 شهریور‌ماه سال 1387 ساعت 01:36 ق.ظ

نکاتی که باید توجه کنید.
1- این مطالب نظرات شخصی من است و مرا به عنوان یک نماینده دینی که دقیقا حرف خدا را می زند به حساب نیاورید. زیرا ممکن است من اشتباه کرده باشم.

2- ممکن است برای بعضی از افراد کم سن و سال یا بدون اطلاعات فلسفی، درک این متن مشکل باشد. برای این کار می توانند از دیگر افراد کمک بگیرند. چون من خودم هنوز وقت ندارم این متن را بیش از این ساده کنم.

3- این متن ممکن است کاستی هایی داشته باشد، زیرا به سرعت نوشته شده است. و همچنین ممکن است توالی مطالب مناسب نباشد. به هر حال سعی می کنم هرچه زودتر اصلاح کنم.


بحث ما اثبات وجود خدا به شکل غیر قابل شک است.
در ابتدا باید مفهوم اثبات را بررسی کنیم و ببینیم تا چه میزان دلایل را اثبات می گویند.

مثلا یک نوع اثبات بدین صورت است:

1- اثبات تجربی

من: کشور آلمان وجود دارد
شما: نمی دانم
من: اگر دلیل بیاورم، قبول می کنی؟
شما: بله!
من: در لغت نامه ی فارسی به انگلیسی در نرم افزار بابیلون کلیک کن و بزن آلمان و بعد نتیجه ی Germany را دنبال کن. اگر به خود لغت نامه ی انگلیسی به انگلیسی بابیلون نگاه کنی، می بینی نوشته است country in central Europe یعنی کشوری در اروپای مرکزی. همچنین اگر لغت نامه ی وبستر را داشته باشید می بینید که نوشته است country cen Europe یعنی کشوری در اروپای مرکزی. CIA World Factbook 2005 نیز آلمان را یک کشور می داند. لغت نامه ی انگلیسی به فارسی بابیلون نیز آلمان را به عنوان نتیجه نشان می دهد. در اینجا می گویند هر عقل سلیمی باید قبول کند که آلمان وجود دارد. ما دو نوع تحقیق داریم. یکی تحقیق تجربی و دیگری تحقیق فلسفی. اگر از خود شما بپرسند که مرد هستید یا زن، فورا جواب می دهید. چون علاوه بر اینکه اسم شما نمایشگر جنسیت شما است، خودتان نیز این را در کتب خوانده اید. و با نگاه کردن به آلات جنسی خودتان و لمس کردن آنها متوجه شده اید که مذکر یا مؤنث هستید. آیا شما راست می گویید؟ بر اساس تجربی شما راست می گویید و بر اساس فلسفی شما حرفی زده اید که از درست و غلط بودن آن اطلاعی نداشته اید. پس بر اساس اثبات تجربی شما درست گفته اید. هرچند محدوده ی اثبات تجربی نیز دارای درجات مختلفی از اطمینان است، اما عموما درست پنداشته می شود و کسی نمی گوید تو ناآگاهانه حرف می زنی. زیرا منی که این حرف را می زنم حرف من به این معنا است که هیچ مشکلی پیش نمی آورد: "آلمان وجود دارد." یعنی: "طبق گفته ی بسیاری از افراد و تائید منابع مختلف بر اساس قوه ی حواس پنجگانه، آلمان وجود دارد." اما ما به طور ساده می گوییم: "آلمان وجود دارد."
نیت ما هرچند هم خودمان ندانیم، این است که ما بر اساس مدارک اثبات تجربی حرف می زنیم. پس بر اساس تجربه و مشاهده ی مستقیم و بر اساس منابع مختلف، به این نوع اثبات، اثبات تجربی می گوییم. هرچند اثبات تجربی عموما به اثبات با مشاهده گفته می شود، اما چون از لحاظ اعتبار فرق چندانی با شواهد معتبر ندارد، آن ها را با هم اثبات تجربی به حساب می آوریم. یعنی همانطوری که می رویم و می بینیم لوبیا به گیاه تبدیل می شود و از حواس خطا پذیر استفاده می کنیم، به همان منوال نیز به لغت نامه و دایرة المعارف و افرادی که مشهور هستند، مراجعه می کنیم و کسب اطلاعات می کنیم. به طور معمولی هر چیزی با اثبات تجربی، موجود محسوب می شود. مگر اینکه خواسته شود با ابزار دیگری اثبات شود.

2- اثبات فلسفی

این نوع اثبات از سخت گیرترین اثبات ها می باشد که تا دلایل باعث یقین کامل نشوند، آن را بی اعتبار می دانند. یعنی می گویند مثلا خدا هنوز اثبات نشده است و نمی گویند خدا نیست.
این نوع اثبات در ریاضیات کاربرد زیادی دارد که هر چیزی باید به طور کامل اثبات شود و در غیر این صورت معتبر محسوب نمی شود. مثلا شما باید ثابت کنید 2 به علاوه ی 1 می شود 3 و در ریاضی با نشان دادن این رابطه، آن را کاملا اثبات می کنید و هیچ جای شکی باقی نمی گذارید.

حال که فهمیدیم اثبات چیست، باید به سمت اثبات خدا برویم. به طور ساده دو جمله به شما می گویم و بعد آن ها را توضیح می دهم.
جمله ی اول: خدا از راه تجربی وجود دارد.
جمله ی دوم: خدا از راه فلسفی معلوم نیست که وجود داشته باشد یا نه.

حال جمله ی اول را از راه برهان نظم توضیح می دهم:
وقتی یک پیچ گوشتی یا یک انگشتر را در جایی افتاده می بینید، اگر از شما پرسیده شود که: "آیا آن سازنده ای دارد یا نه؟" شما چه جواب می دهید؟ معمولا بر اساس تجربه جواب می دهید که بله سازنده ای دارد. من به شما می گویم پس اگر این چیز کوچک سازنده ای دارد طبیعت با این همه نظم سازنده ای ندارد؟ حتما سازنده ای دارد. ممکن است بپرسید کدام نظم. من به شما می گویم نظمی که واقعا شگفت انگیز است. مثلا همیشه خورشید در ساعات خاصی طلوع می کند، بهار و تابستان و دیگر فصول طبق نظم می آیند و می روند. آب همیشه رفع کننده ی تشنگی است و از بلندی زیاد پریدن همیشه باعث مرگ می شود. این ها هیچ وقت به هم نمی خورند. اما گاهی این ها از اعتدال خارج می شوند و آن نیز به خاطر چیزی است که متفاوت با آن ها برخورد کرده است. مثلا انسانی مرتاض اگر از بلندی بپرد، نمی افتد. اما اگر این مسائل را نیز به عنوان چیزی نامنظم به حساب بیاوریم، بازهم قسمت نظم این جهان با فاصله ی خیلی زیادی نسبت به قسمت بی نظم قرار دارد. در این مرحله بر اساس تجربه قبول می کنیم موجودی این جهان را آفریده است. در مرحله ی بعدی ممکن است گفته شود که آن موجود را چه کسی آفریده است؟ باید بگویم ممکن است خود او نیز توسط کسی دیگر آفریده شده باشد. و بعد شما باز هم ممکن است بپرسید چه کسی او را آفریده است و من می گویم ممکن است او نیز توسط کسی دیگر آفریده شده باشد ولی اگر بخواهیم همین طور سوال کردن را ادامه دهیم و بگوییم هر نفر را نفر قبلی آفریده است، دیگر به نفری آخری نمی رسیم، چون ما می خواهیم همین طور ادامه دهیم. چرا به نفر آخر نمی رسیم. چون با گفتن هر نفر از نفر قبلی سوال می شود. در این صورت اگر هر نفر بخواهد آفریده ی دیگری باشد، دیگر زمانی نمی آید که کسی چیزی را بیافریند، زیرا هر کسی می گوید من نمی آفرینم و نفر قبل از من می آفریند و اگر از او هم بپرسیم بازهم به ما می گوید من نمی آفرینم و نفر قبلی می آفریند و همینطور الی آخر.در صورتی که ما چیزی را می بینیم و لمس می کنیم و این چیز هرچند می تواند متفاوت از چیزی باشد که ما لمس می کنیم، ولی هرگز نمی تواند نباشد، زیرا ما آن را لمس می کنیم. مثلا درخت را. و بدین صورت می فهمیم موجودی هست که بالاتر از همه قرار دارد و همه چیز از او نشأت می گیرد.

و اما جمله ی دوم:
خدا از راه فلسفی معلوم نیست که وجود داشته باشد یا نه.
درست است. تا به حال کسی نبوده است که از راه عقل به انسان ها ثابت کند خدا وجود دارد. و این مساله تا کنون نیز مبهم باقی مانده است و افراد سکولار و ضد دین به این مساله برای فرار از دین اشاره می کنند. در صورتی که راه اول برای قبول خدا باز است ولی آنها توجهی به آن ندارند. چرا به حواس خود برای قبول وجود همه چیز اطمینان می کنند ولی نوبت خدا که می رسد، طفره می روند؟ اگر کسی در مسأله ای خاص تبعیض قائل شود، امکان اینکه آن مسأله را قبول کند، حتمی است. مثلا داستان زیر را خودم ساخته ام بخوانید:

روزی روزگاری پدری در حال مرگ به پسرش التماس می کرد و گریه می کرد که ای پسر من ای عزیز دردانه ی من ای نور چشمم، عدد 12 به علاوه ی 1، عددی نفرین شده است. موجودات اهریمنی در این عدد جمع شده اند که اگر راجع به آن عدد خاص صحبت کنی، در وجودت رخنه می کنند و تو را تبدیل به حیوانی زشت می کنند و تو را بعد از مدتی از بین می برند، ای پسرم حرف منو گوش کن و از این عدد دوری کن و نه آن را به یاد بیاور و نه راجع به آن فکر کن تا زنده بمانی. من نیز چون در حال مرگ هستم آن را به زبان آوردم وگرنه هرگز آن را نمی گفتم. اگر راجع به آن فکر کنی یا در ذهنت شکل بگیرد، به احتمال قوی به موجودی زشت تبدیل می شوی.

مدتی بعد پسرک از روستا به شهر می آید و در کلاس درس حاظر می شود. معلم وقتی می خواهد نمونه ای برای جایگاه عدد 13 بیاورد، می گوید آن عددی است که از جمع 12 و 1 حاصل می شود. بعد همان پسر را صدا می زند و می گوید دوباره همان کاری را که من انجام دادم، انجام بده. پسرک گچ را به طرف معلم پرت می کند و می گوید: "می خواهی مرا نابود کنی ای نفرین شده؟" معلم می گوید من فقط می خواهم با ابزار عقل که ابزاری خطا ناپذیر است، به تو این عدد را نشان دهم. پسرک می گوید: نه!. من حرف تو را گوش نمی کنم. تو می خواهی مرا گول بزنی و مرا نابود کنی. معلم می گوید آخر با عقل هم مگه کسی را گول زد؟. پسرک می گوید: من نمی دانم. من از این حرف ها سرم نمیشه. تو اینقدر موذی هستی که با عقل هم من رو گول می زنی و من اصلا نمی خواهم راجع به اون فکر هم بکنم. حالا هرچه قدر هم که ابزار قوی و دقیق و خطا ناپذیر باشد. من حرف تو رو گوش نمی کنم که نمی کنم که نمی کنم.

به نظر شما آیا میشه با ابزار عقل که ابزاری خطا ناپذیر است، به این فرد 13 را نشان داد؟
مطمئنا این کار ممکن نیست. چون او یاد گرفته است که اصلا به طرف این مساله نرود؛ چه برسد به این که بخواهد راجع به آن فکر هم بکند. ممکن است عده ای بگویند که این تقصیر او نیست و پدرش او را تحریک کرده است. من دو جواب می دهم:
1- آیا عقل او را نیز از اون گرفته است؟ مسلما نه!. با همان عقل می تواند نجات یابد.
2- این را دیگر خدا خودش در قیامت برای او مشخص خواهد کرد. شاید او یک زامبی باشد و ما بیخود داریم تلاش می کنیم.

دوستان عزیز این نمونه ای بسیار واضح از افرادی است که نمی خواهند به سمت حقیقت رو بیاورند و از هر چیزی برای رد آن کمک می گیرند و اگر کمک هم نگیرند با شرکت نکردن در صحبت، خود را از دانستن دور می کنند. در واقع آنان این را می گویند: "اگر حقیقتی هم داشته باشی که باعث سعادت من شود، من آن را خواستار نیستم."

در ضمن اعتقاد به خدا یعنی این:
اگر از او بپرسی: "آیا خدا را قبول داری یا نه؟" در قلب خود بگوید بله و بر زبان خود بیاورد بله!.

در قلب خود نیز بگوید بله یعنی این احساس:

آیا قبول دارید شما یک میز هستید؟ = جوابی که در شما شکل می گیرد، همان قلب است که البته به نظر من مقداری مبهم است و ضعیف و قوی دارد. اما مرزی نیز به عنوان بله و خیر نیز دارد. که شما مطمئنا می گویید خیر. (دیگه فعلا بیشتر از این قدرت توضیح دادن ندارم)

آیا قبول دارید که شما دارای دست هستید؟ = جوابی که در شما شکل می گیرد، همان قلب است که البته به نظر من مقداری مبهم است و ضعیف و قوی دارد. اما مرزی نیز به عنوان بله و خیر نیز دارد. که شما مطمئنا می گویید بله. (دیگه فعلا بیشتر از این قدرت توضیح دادن ندارم)

آن جوابی به سوال دوم می دهید و احساسی که به شما دست می دهد(جدای از اینکه شما نمی توانید به طور فلسفی اثبات کنید که شما دارای دست هستید)، نشان دهنده ی اعتقاد شما به خدا است. (اگر چیز دیگری نشان دهنده ی اعتقاد به خدا باشد، من آن را نمی دانم)
البته توجه داشته باشید که اعتقاد به خدا حتما نباید با مطیع او بودن همراه باشد. یعنی کسانی هستند که خدا را قبول دارند، ولی از اون به خاطر دور از دسترس بودنش شکایت دارند و هم اینکه چرا مشکلات دنیایشان را حل نمی کند و این به این معنا نیست که آنها خدا را قبول ندارند.

همین مساله را نیز در مورد اسلام داریم. خیلی از روحانیون برای اینکه به سوالات دینی جواب ندهند، می گویند این از وسوسه های شیطان است که در دل وسوسه می کند تا سوال کننده از سوال خود منصرف شود. اما همیشه افرادی هستند که مشعل عقل را روشن نگاه دارند. خیلی از روحانیون در کودکی یاد گرفته اند که هر حرفی غیر از خدا حضرت محمد زده شد، آن شیطانی است. همین مساله اگر راجع به یک مسیحی باشد، او تا ابد مسیحی خواهد ماند و به اسلام نخواهد پیوست. آن مسلمان نیز همین طور. آن مسلمان نیز طبق همین اعتقادات از تحقیق در دین دور می شود و نمی خواهد بداند که اصلا دینی که به نام بهایی آمده است، آیا واقعا برحق است یا خیر. من نمی گویم بهایی برحق است، بلکه می گویم راجع به آن فکر کنید و اگر برحق نبود، در همان اسلام خود باقی بمانید.

برای اثبات وجود خدا لازم است مسائل بسیاری توضیح داده شود تا فرد واقعا اعتقادش به خدا قوی شود و یقین تجربی کند. همچنین اطلاعات عمومی بسیار بالا نیز لازم است که من خودم تا این فعلا تا این حد می تونم کمک کنم و ادعا نمی کنم نوشته هایم کامل است. بلکه این ها فقط افکار هستند.

امیدوارم حداقل یک نفر با خواندن این مقاله دانشش بالاتر رود؛ هرچند من این مقاله را ناقص نوشته باشم.

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo